تو فکر این بودم که به خوانندگان وبلاگم !!! چی عیدی بدم عقــلم بیش از این قـد نداد که آخرین شعرم رو با عنوان رفيق نيمه راه تقدیم کنم .
عید شما عزیزان مبارک و در پناه حق باشید.
پُر از رعدی پر از بارونی ای دل
بگو بعد از فِراقش چونی ای دل
رَفیـق نیمه راهِت بـود و بُگذشت
نمی دونم چــرا حیرونی ای دل
به دنبــال وفــا در این زمــونه
چرا چون بـاد سرگردونی ای دل
دمادم وردِ لیـــلا بر زبونت
توهم دیوونه چون مجنونی ای دل
فَرَس را آن شهِ تکتـــاز هِی کرد
ز کیشِش مات او می مونی ای دل
كبــوتر با كبــوتـر بــاز با بــاز
چــرا در نقض این قـانـونی ای دل
سلام، قبل از هر چيز مايلم ازت تشكر كنم كه قبول كردي بهم سر بزني.
راستش برام سخته از فراق چند ماهه ( تقريباً 9 ماهه يعني اندازه عمر آجي زاده بعد از اينم !) در چند سطر واست بگم و حق مطلبو ادا كنم. ضمن اينكه بايد مواظب اطاله كلام هم بود تا برات سخت نباشه.
اگه در يه جمله بخوام بگم بايد بگم نميدوني چي گذشت. ؛ بي تو هر لحظه مرا غربت ساليست.
اينقدر منتظر اومدنت بودم كه نگو از طرفي نميخواستم خودمو بهت تحميل كنم. كاش يه طرف اين ماجرا نبودم تا تو اين شرايط هم ميتونستم بهت كمك كنم كه ميدونم به تو هم سخت گذشته.ولي اگه هر چي ميگفتم يه جورايي سنگ خودمو به سينه زدن بود.
يه موقع هايي بعد از يه خواب خوب شبانه وفتي نيمه شب بيدار ميشدم يهو يادت مي افتادم و دلتنگي چنان امونمو ميگرفت كه واقعا فشارشو رو دلم حس ميكردم همچين دلم هواتو ميكرد كه نگو ولي دستم كوتاه بود. نه ميتونستم زنگ بزنم نه سر. قسمتم فقط تحمل كردن بود و بس. چشمم در نم بودو دلم در غم و گلويي كه تحت فشار بغض نتركيده!
ميدوني سختيش اين بود كه كاري ازم بر نميومد. نه سنگ صبوري بود نه گوش مهربوني.( البته مامان بود ولي من نميخواستم پيش اون حتي تو اين شرايط سخت كه داشت امونمو ميبريد چيزي بگم كه ذهنيت اون نسبت به خواهرم چيزي غير از اون چيزي كه بود نقش ببنده. من اينقدر مراقب تو بودم در حالي كه خودم اينقدر محتاج دلجوئي. چند وقت پيش توي راديو ميگفت بدترين نوع فراق اينه كه كسي رو كه دوستش داري كنارت باشه ولي نتوني باهاش حرف بزني اين همون فراقي بود كه گريبونمو گرفته بود. بيچاره من.
توي اين چند ماه هر يك از روزهائي كه بمناسبتي ازش خاطره داشتيم ميرسيد( مثل تولد هر يك از ما يا هر يك از اعياد) فيل من ياد هندستون ميكرد ولي باز هم چاره اي نبود جز تحمل. مگه يه آدم چقدر ظرفيت داره؟
من نميدونم بين شما چي گذشت كه تو نتونستي بديهي ترين و آسونترينها رو هم واسش توضيح بدي. ما كه كار بدي نكرده بوديم. مگه تو به سلامت رابطمون ايمان نداشتي؟ مگه جز برادري چيزي ديده بودي؟
آجي جان من براي تو يك رقيب در مقابل او نبودم من در كنار شما بودم نه مقابل شما. خب اون نميدونه وقتي خواسته يا نا خواسته توي اون شرايط قرار گرفته بود و ميرفت كار به جاهاي خداي نكرده باريك بكشه مگه من نبودم بطور غير مستقيم كمكش كردم تا تو آروم شي و بتوني ببخشيش؟ يك فرود آروم و موفق. اون يهو چشاشو باز كرد ديد همه چيز مرتبه حتي بهتر از روزاي اول. اون نميدونست چقدر فكر و انرژي دلسوزانه صرف شده بود. اگه من مقابل او بودم يا نظري ميداشتم كه از اين تفرقه من سود ميبردم. ولي من برادرانه كنارت بودم بدون چشم داشت. كنارتون بودم. دود مشكل تو مستقيم توي چشم من ميرفت. تمام انرژيمو صرف آروم كردنت كردم. و الحق موفق.
ميدوني اون به هر دليل توي دام افتاده بود ولي سعي نكرد صورت مسئله پاك شه سعي كرد توضيح بده . مطلبي كه جاي توضيح نداره بعد تو كه گناهي نكرده و مثل فرشته پاكي ، به سادگي سكوت كردي. به سادگي ميتونستي بهش بگي فلاني جز برادري در حق من كاري نكرده. اينهارو كه ميگم واقعياتي هست كه ميتونستي بگي:
اول اينكه ازش ميخواستي واضح حرف بزنه يعني بگه منظورش كيه و دقيقا چي اذيتش ميكنه.
بعد ميتونستي راجع به جزئيات خيلي راحت بدون مشاجره موضوع رو بررسي ميكرديد.
ميگفتي كه اون مثل برادر برام و تا حالا هر كاري كرده خلاف اين رو ثابت نكرده كه اگه اينطور بود خودم حذفش ميكردم و براي مثال ميتونستي ماجراي ناصرو عنوان كني كه با اونهمه لطفي كه كرده بود وقتي پاشو كج گذاشت برخورد كردم.( حتي ميتوني بگي با اينكه ناصر اينكارو كرده بود و شكي در اين قضيه نيست تو بخشيديش) ولي اينكه هنوز كاري نكرده و من مطمئنم اون توي اين فازها هم نيست بدون دليل محكومش كردي. (هر وقت اسم ناصرو مياري نا خودآگاه مجبور به مقايسه ميشم ميبينم اون منظورشو واضح گفت ولي با سماجت دوباره برگشت و من حتي چنين چيزي به ذهنم هم خطور نكرده بود اينطور باهام رفتار شد)
توی اون ماجرای کذائی که واسه تو پيش اومد و داشت داغونت میکرد و به تبع تو منو هم داغون کرده بود اون فكر ميكرد همه چي يه شبه حل شد غافل از اينكه يه كلام جادوئي دلسوزانه داشت اوضاع رو مرتب ميكرد طوري كه آب تو دل كسي تكون نخورده و نخورد. كسي كه با دستان هنرمندش گره كور ابروهائي رو باز كرد كه با دندون هم باز نميشد. اوضاع خراب بود ولي ديدي كه با حوصله و تدبير حل شد و زندگيت مثل قبل يا بهتر به جريان عادي برگشت.(چقدر حل اين موضوع توي اون زمان منو شاد كرد)
اگه راجع به ايميلها حرف بزنه ميتونستي بگي اينكه فلاني منو دوست داره (البته بعنوان خواهر) حرفي نيست و اون چون دست به قلمه نظرشو اونطوري بيان ميكنه و هرگز بويي از توهين و حرفهاي بيريط شنيده نميشه وگرنه همون برخوردي رو ميكردم كه با ناصر. چون من با كسي تعارف ندارم.
اگه راجع به اسمت سوال كنه كه چرا به اسم صدات ميكنم جواب اين بود كه اين امر رايج محيط اينترنته براي خلاصه كردن.(ميدوني كه توي واقعيت هم با اينكه من اجازه صدا كردن اسمتو داشتم جز يكي دو مورد ازش استفاده نكردم (من تورو آجي صدا ميكردم).
من انتظار نداشتم تو همه چيزو بگي ولي انتظار نداشتم فقط سكوت سهم من باشه. منو اينهمه تنها رها كني با اينهمه بار سنگين. من انتظار نداشتم بعد اينهمه مهر و محبتي كه بين ما بود كاغذي رو كه بهت دادم نخونده بندازي دور. يعني من با اين سابقه كه داشتم ارزش اينو نداشتم كه تو كاغذي رو كه بطور دستي بهت داده بودم نخوني؟ من توي اون هم قصد داشتم مشكلو حل كنم حتي با حذف كردن خودم. من اينكار بخاطر تو ميكردم. باور كن ولي وقتي ديدم تو اونطور بي تفاوت و نا مهربون برخورد كردي برام هضم نشد و مشكل از همونجا شروع شد. تو بجاي حل موضوع و حداقل تـوضيح ماوقع فقط كنـار كشيدي و سكوت كردي و من رهـاي رهــا.
جديدا اين بيتو گفتم:
رها تر از سر زلفت بدست باد منم - خميده از غم هجرت چو حرف صاد منم
دوست دارم چند جمله از ايميلي كه اونروز نخوندي رو واست كپي كنم اينجا:
nemidoonam chi begam. man ke barha harfe delamo vasat zadam va barha goftam ke to vasam chi hasti va ki hasti. nemidoonam cheghadresho bavar kardi ke cheshat migan hamasho bavar kardi. migam Ali ham be nobeie khodesh hagh dare. doost daram az zaboone khodet beshnvam ke too khoonatoon che etefaghi oftad va Aia oon barkhorde Ali rabti be man va soghatiha dasht ya na va kolan majara chi boode. sare forsat too khoone taipesh kon va kamel baram mail kon.(lotfan)
man doost nadaram ertebate ma khelali too zendegit ijad kone . man doost daram khoshbakhtito bebinam va too in rah hatta az hazf kardane khodam ham barat darigh nakhaham kard. age moshkel man basham.
yadete chand vaght pish behet goftam too zendegit Ali asle va baghie hamegi forooe in zendegi hastand? hata goftam khoonevadeie aslit (pedaro madar ) ham dar marhaleie dovom hastand? alanam migam Ali asle va baradaret ham dar martabeie badi gharar dare . bardari ke toro shayad az baradarane khoonit ham bishtar doost dashte bashe.
oonam az barkhorde teli Ali ke motehaieram kard. to ham ke dorosto hesabi nemigi chi shode. shayad hagh ba oon bashe. bavare inke kasi kase digaro mesle ye khahare vaghei ya hatta bishtar doost dashte bashe vase har kasi sakhte va az in nazar man oono kamelan dark mikonam vali vaghti be doosti va noe ertebatemoon fekr mikonam be khodemoon ham hagh midam va mitoonam be salamete in khaharo baradari ghasam bekhoram. man ino ham dark mikonam ke oon tajrobeie Nasero ham too arshive zehnesh dare va pishe khodesh shayad intor fekr kone ke oon ke dooste chandino chand salam bood in ke dige hichi...! albate shayad ham aslan in chiza nabashe vali adami fekr mikone dige.
اگر طرف ميخواست من نباشم بازم تو حداقل كاري كه ميبايست ميكردي ازش يه فرصت ميخواستي تا بهتر با صحبت موضوع رو حل ميكرديم. مطمئن باش من دركت ميكردم و خودم ميگفتم هر چي ميگه عمل كن. ولي تو همه چيزو كنار گذاشتي به همه چيز كه توش هيچ ايرادي وجود نداشت هم پشت پا زدي.
خودت كلاهتو قاضي كن. روا بود اينهمه بي تفاوتي. باورت نميشه توي اين شرايط هم نگران حال تو بودم.
باورت نميشه من از اون چيزي به دلم نيست چون اون نميدونه ولي تو كه ميدونستي دريغ كردي. از كي؟از مني كه اينقدر باهات صاف بودم. ولي انگار من ارزش كمي توضيح رو هم نداشتم. تو حتي لازم نبود دفاع بيجا كني فقط گفتن واقعيات كفايت ميكرد.
من كه اينقدر مواظبت بودم حتي اگه احيانا اشتباهي ازت سر ميزد سعي ميكردم بهت گوشزد كنم (مثل ماجرا سيگار كشيدن تفنني كه ازت خواهش كردم اينكارو نكني) مثالها از اين دست زياده كه ما در راه درست گام بر ميداشتيم و تو ميدوني كه تمام اينا مستقيم بنفع او بود هر چند روحش هم خبردار نبود. نمونه ديگش مدركت كه با هم تونستيم دوباره به جريان بندازيمش. مگه نه؟ بخدا قصد منت گذاري ندارم كه هر چه بود براي ارتقا خواهرم بود من ميخوام بگم ما چطور در راه مثبت حركت ميكرديم و چقدر قابل دفاع بود. ولي تو تنها شرايط رو قبول كردي و حداقل كاري كه بايد ميكردي (توضيح ممكنات به او) نكردي از اون آسونتر حتي نخواستي منو دلداري بدي و منو رها كردي طوري كه تمام باورامو ورق زدي. يه كم دلجوئي باور كن آرومم ميكرد و هيچ حركتي ازت سر نزد حتي فرصتي براي حرف زدن هم بهم داده نشد.
با اينهمه من هنوز دوستت دارم اما گله مندانه. هنوز نگران شرايط جسميت هستم هنوز برات دعا ميكنم اين مرحله رو راحت بگذروني با سلامتي. هنوز شرمنده ام كه نميتونم توي اين شرايط كمكت كنم تو شرايطي كه شايد ميتونستم باري بردارم.
چرا شاديهاتو حتي با فرستاده با من قسمت نميكني؟ ميترسي خوشحال شم؟ (مثل گرفتن مدرك كه انتظار داشتم حداقل ميگفتي)
امسال روز اول كه اومدم اداره توي اتاق يكي از رفيقام بودم ديدم اومدي رفتي اتاق بغلي گفتم بذار به پشت بايستم ببينم موقع برگشتن تحويل ميگيري يا نه ولي خيلي آروم و بي تفاوت رد شدي!! حتما يادته.
ولي وقتي من اومدم توي طبقتون با اينكه قصد سر زدن نداشتم نتونستم جلوي دلمو بگيرم و اومدم پيشت. يعني هنوز دوستت دارم.( گله مندانه) وقتي توي اون جلسه گفتي ديروز باروني بود و من بارون رو دوست دارم پيش خود به طنز گفتم : واسه همين منو باروني ميخواستي؟
ميدوني توي اون شرايط كه تو هم منو دوست داشتي و گاهي زياده روي ميكردي در محبت كرن يادته يه بار بهت تذكر دادم كه سعي كن سيل محبت رو متوجه فضاي خونوادت كني چون اصل اونا هستند و يه باريكه از اين سيل واسه من كافيه.(ميبيني من چقدر كم توقع بودم و چيزي براي خودم نميخواستم. ) ولي اينارو اون نميدونه. غم فراق به تنهائي ميتونه هر كسي رو از پا در بياره ولي من علاوه بر اون درد بي تفاوتيتو هم تحمل ميكردم.
نميدوني توي روياهام چطور فكر ميكردم. ميگفتم ازدواج ميكنم (كه مايل بودم حتي توي مراسم خواستگاري هم تو باشي بعنوان خواهرم) هر سال مثل بقيه برادرا واست عيدي مي اوردم يعني واقعا خواهر بودنت توي رگ من مثل خون جاري بود تو برام مثل يه ناموس بودي. روا نبود تو هم براي اين برادرت كمي مايه بذاري؟ قصدم گلايه نيست توضيح چيزائيه كه خودت بايد بهش ميرسيدي. من همچنان همونم كه بودم من برادرتم مگه اينكه تو نخواهي. اونم مثل داماد ميمونه واسم. اينقدر دعا كردم كه يه روزي برگردي كه نپرس اما درست نه يواشكي. شايد يه روز اين فرصت توضيح دادن بهشو توي يه فرصت مناسب پيدا كني دوست دارم اون موقع دريغ نكني.
سال 85 خيلي مايل بودم ازدواج كنم شايد اگه كنارم بودي كمكم ميكردي اين اتفاق مي افتاد چند سعي نصف و نيمه كردم حتي ديدن يكي هم رفتم ولي پسند نكردم.ولي فكرو خيالم چنان مشغول بود و چنان اين موضوع انرژيمو هدر ميداد كه رمقي براي متمركز شدن روي اون موضوع رو نداشتم. دوست داشتنها هميشه ارزون بدست نمياد بايد هزينه اش رو پرداخت كرد ولي هزينه اين دوست داشتن خيلي برام گرون تموم شد و ظاهرا آدم بده قصه من بودم مني كه حداقل در حق شماها بدي نكرده بودم. هميشه بهترينها رو واست ميخواستم الان هم ميخوام
نميدوني چقدر حرف دارم ولي دستام درد گرفت از تايپ و همچنين ميبينم كه داري اذيت ميشي.
.
كلام آخر اينكه همچنان برام همون كه بودي هستي. اميدوارم اين مرحله رو هم با سلامتي بگذراني و خواهر زاده دوم هم به خوبي اولي باشه من نميدونم پسره يا دختر ولي چه فرق ميكنه.
بعد از فراغت از وضع الانت هر وقت كه فرصتي بهت دست داد كه راجع به موضوع من صحبتي با او كني دوست دارم واقعيات رو بهش بگي چون احساس ميكنم خيلي مظلوم واقع شدم. دلم واسه خودم سوخت. منتظر برگشتت هستم ولي اول از اين مرحله بگذر چون سلامتيت مهمترين چيزه.
ازت بابت همه چيز ممنونم مخصوصا از حوصله اي كه كردي تا حرفامو بخوني. ضمنا آدرس وبلاگو از سيستمت پاك كن.(حتما)
آرزوي سلامتي دارم واست.
داداشيت.
اين شعر زيبا از آقاي رسول عظيمي است كه بطور اتفاقي در روزنامه ديدم. راستش بد جوري به دلم نشست آخه از اين سه نقطه بس خاطرات شيرين دارم. كاشكي اين شعر را من گفته بودم راستي كاشكي هم سه نقطه دارد!
ضمن تشكر از شاعر مذكور توجه شما را به خواندن آن جلب مي كنم.
از وقتي رفته اي
... (سه نقطه ات)
سهم من شده
و من مدام به اين فكر مي كنم
كه دلتنگي هم
سه نقطه دارد
اين هم يه شعر از سالها پيش
, زمان شور و جواني.دقيقا" ديماه 74 .تداعي مي كني اي
گل برايم يار زيبائيهمان ياري كه برد از دل صبوري و شكيبائي
گمان هرگز نمي بردم كه از من كس ربايد دل
ولي تاراج دل كرد او كشاند اين دل به شيدائي
كنون دانم كه آن بلبل چرا گويد غزل بر
گلكه عاشق گشته بر خوبي دلي داده به رعنائي
از آن روزي كه عشق آمد به سوي پيكر بي جان
شدم زنده به انفاسش چو اعجاز مسيحائي
بدانيد اي خردمندان ز عشق آسان شود مشكل
خـرد چون عشق كي گـويد جواب هر معمائي؟
نگر اعجاز عشق اكنون ز عشق اين مس طلائي شد
نبودم جـز يكي قطــره رســـانيدم به دريــائي
اگر آيد سراغت عشق بداني من چه مي گويم
تو هم با پــاي سر "نـــادم" بيـــابانها بپيمــائي
18/10/1374 دوشنبه
براي آخرين بار
تولدت مبارك
اميدوارم سالهاي سال اين روز را تجربه كني.
وقتي ازت نقل قول شد كه ديگه نيميخواي رابطمون مثل قبل باشه خيلي ناراحت نشدم چون اين تحت شرايطي كه داري مقبول و قابل درك بود ولي از اين جمله كه رابطه در حد همكار بودن موردي نداره حالم يه طوري شد. حالا اينقدر بيچاره شدم كه رابطه در حد همكار بودن هم برات سخته ميگي موردي نداره! به نظرم دچار فراموشي شدي و خيلي چيزارو از ياد بردي مخصوصا احساسات پاك و نابي كه بهت داشتم. من همينقدر هم اگه در نظر بگيريم كه در حق تو و خونوادت بدي نكرده بودم مستحق اينگونه برخوردها نبودم.حالا بماند كه هر چي داشتم و ميتونستم رو خالصانه در طبق اخلاص گذاشته بودم. راستي گفته بودي كه اون روز منو توي راهرو نديده بودي! فقط دروغ گفتن مونده بود كه اونو هم افتتاح كردي.خوب بود گذشته سراسر مهربونيمونو ورق ميزدي.يادت رفته مگه وقتي پنجشنبه ها بين دو كلاست يه زنگ خالي بود ميومدي اداره ميگفتي اينم غنيمته!؟ راستي يه چيز ديگه هم ناراحتم كرد اينكه وقتي مدركتو ارائه دادي بهم اطلاع ندادي نميدونم شايد ترسيدي كه خوشحال بشم. آخه بي انصاف حق من نبود بدونم؟ بايد اونو از زبون كسي ديگه كه داشت به كسي ديگه ميگفت بشنوم؟!آجي جان سنگ تموم گذاشتي واسم همونطور كه من واست ميذاشتم ولي واسه تو جهتش فرق ميكرد.انتظار اينو نداشتم بخاطر گناهان نكرده اينگونه حذفم كني يعني آسونترين راه نه بهترين. خيلي ساده ميشد مسائل رو توضيح داد. احساس ميكنتم بيگناه مجازات شدم يادت باشه ما هيچ كار بدي نكرده بوديم كه احساس شرم كنيم فقط خيلي همديگرو دوست داشتيم درسته اين عرف نبود ولي قابل دفاع و توضيح بود چون چيزي جز برادري و خواهري توش نبود. و تو اين مختصر رو ازم دريغ كردي. منکه خودم تا اونجا که ممکن بود مراعات میکردم نمونش این بود که وقتی کمرت درد میکرد و مونده بودی خونه گفتم دلم واست تنگ شده تو گفتی خب یه روز مرخصی بگیر بیا خونمون و من گفتم نه این دوری رو تحمل میکنم نمیخوام حرف و حدیثی واسه خواهرم پیش بیاد. ولی تو این و خیلی چیزای دیگرو فراموش کردی خیلی مایوسم کردی مطمئنا راههاي ميانه تري هم بود كه همين ميشد كه تو ميخواستي و منهم اينهمه عذاب نميكشيدم . آره آجی.
آسماني
بودو از كوله بارش ستاره مي ريخت
از كلامش در
و تنها چاه سراپا گوش
خورشيد
دلش روشن بود
و كوفه غار
خفاشانخاموش
كاش مي دانستي تمام دنيا را با آنجا عوض نمي كردم
كاش مي دانستي از آنجا ميتوانستم تمام دنيا را از چشمان تو ببينم
كوچك بود شايد اما…
اما با صفا ترين كه بود، نبود؟
شايد مستاجر بدي بودم شايد…
اما من كه تمام صداقتم را رهن آنجا كرده بودم ، كم بود؟ شايد…
شايد صداقت آنقدر ها كه مي انديشيدم پر بها نبود ولي تمام دارائيم كه بود ، نبود؟
كوچك بود اما تمام شاديهاي دنيا را به من مي بخشيد گاهي گنجايش اينهمه شادي را نداشتم
كوچك بود اما براي خودم بود . وقتي آنجا صدايت مي زدم پژواك نامت را بارها مي شنيدم و من غرق تو مي شدم و اين چيز كمي نبود ، بود؟
كوچك بود اما سرشار از بوي تو بود تمام بهار آنجا جمع شده بود .بهار را هر روز استشمام مي كردم ، گاهي فكر مي كردم خودم بهار شده ام كه شده بودم تو درونم ريشه كرده بودي ، مگه نه؟
كوچك بود اما من دوستش داشتم تو هم مي دانستي ، نمي دانستي؟
وقتي خوب فكر مي كنم حس مي كنم هنوز هم ….
هنوز هم اگر اين بغض بگذارد مي گويم لختي درنگ كن…
هنوز هم گاهي ، چه مي گويم؟ نه گاهي كه مدام براي آنجا دل تنگ مي شود
براي اتاق زير شيرووني…
شايد هنوز هم براي مستاجر رانده شده سقف اتاق زير شيرووني چكه مي كند شايد.
گريه نكن عزيز گريه نكن سقف چكه مي كند…
دلم براي اتاق زير شيرووني تنگه …
اين ترانه را براي سبزترين بهار گفته بودم قبل ازآنكه پژمرده شوم . بهاري كه خودش با خزان بيگانه بود ولي دستهائي از جنس خزان مرا و بهارم را درنورديد. ياد آن شعر بخير : باز مي آيد پرستو نغمه خوان ، كاش اين پرستو با خود بهار مرا مي آورد اي كاش…
پرده اي با وسعت دشت مي جستم
تا بهار را
با سبزترين برگهايش
براي تو نقاشي كنم
بهار را كه كشيدم
به آغوش ديدگانت سپردم امّا
بيچاره دشت
از خجالت زرد شد
من سرخ
و تو همچنان سبز
18/4/85 صبح ساعت 50/7 يكشنبه
شعر زير يك شعر در غالب مسمط تضميني است يعني يك شعر كامل از شاعري ديگر را در شعر خود مي آوريم مصرعهايي كه به رنگ
قرمز تايپ شده شعر سعدي شيرازيست. اميدوارم كه از آن لذت ببريد. اين شعر را سال 74 سرودم حدود 11 سال پيش.
يار من از كمان خود تير زني به خسته اي تير بزن ولي بگو عهد چرا گسسته اي
عشق تو كم نمي شود گر چه دلم شكسته اي
اي كه ز ديده غايبي در دل ما نشسته ايحسن تو جلو ه مي كند اينهمه پرده بسته اي
خال لبت چو دانه اي عشق تو آشيانه اي مرغ دلم كجا رود بهتر از اين چه لانه اي؟
منظر خوب ديده اي جلوه به باغ داده اي
خاطر عام برده اي خون خواص خورده ايما همه صيد كرده اي خود ز كمند جسته اي
همچو هلال شد تنم در غم هجرت اي صنم مژده وصل خود بده حل بنما مسائلم
در ره عشق بين كه بر غير تو پشت پا زدم
از دگري چه حاصلم تا ز تو مهر بگسلمهم تو كه خسته اي دلم مرهم ريش خسته اي
در ره عشق اين دلم گر چه كشيد بس ستم باز نگر كه مي كند پرچم عشق را علم
كعبه عشق من توئي جان به رهت فدا كنم
گر به جراحت و الم دل بشكستيم چه غمميشنوم كه دم به دم پيش دل شكسته اي
74/9/8
روزي كه سفره صداقتم را گشودم با تمامي سرمايه ام آمده بودم درويش را سفره اي رنگين تر از اين متصور نيست كه اگر بود درويش نبود. سفره اي باز شده بود كه از آن بسويت دلم را تعارف كردم تو هم برداشتي دلم آرام گرفت دلي كه تازه از مصدوميت رهائي يافته بود دلي كه نميخواستم ديگر شكسته ببينمش. دستان مهربانت تعارف درويش را رد نكرد. به تو سپردمش . از صندوق امانات هم مطمئن تر مينمود. خيالم چه آسوده بود. چه سه شنبه تاريكي بود اين يكي كه در غروبش اينچنين اشكم بي خجالت سرازير است.آري امروز دلم بار ديگر شكست شكستني. نگو كه صدايش به گوشت نرسيد. شايد كسي مقصر نباشد ولي نتيجه آن دل شكسته بود كه روي دستانم ماند. شب،بعد از نماز مغرب و عشاء به قرآن پناه بردم ياد ندارم قرآن را اينگونه اشكبار و باراني خوانده باشم. يك مشت خاطرات شيرين مانده كه هنوز مذاقم را به شيريني عسل مي يابم . دلم شكست خدايا . تو مي بيني كه في البداهه مينويسم.. مينويسم شايد آرام بگيرم شايد. خوب ميدانم كه قصدت شكستن نبود هر چند نتيجه اينطور رقم خورد و باز هم مهم نيست را خواهم سرود. هم من مي دانم و هم تو هر آنچه در اين مدت گفتم صادقانه بود و احساسم و آنچه كه مي گفتم ذره اي با هم اختلاف نداشتند. دلم را مطالبه نمي كنم نمي خواهم خجالت را در چشمانت به تماشا بنشينم كه دلي كه روز اول به تو دادم اينچنين شكسته نبود. دوست دارم باور كني تمام چيزهائي كه در اين مدت گفتم از ته دل بود و ذره اي به پاكي آنها شك نكن كه مي دانم شك نكرده اي . مي گويم دوباره مي گويم به دنبال مقصر نيستم اسمش را بازي سرنوشت مي گذارم. اين بهترين نام است . اسمي كه همه را راضي مي كند. حتي من بيدل را. از داشتن لحظه هاي فوق العاده اي كه با تو داشتم ممنونم . مثل هميشه براي تو سلامتي و خوشبختي آرزو مي كنم . فراداهائي پر از ترانه هاي شاد برايت آرزو مي كنم. ترانه ها را بلند تر بخوان شايد به گوش من هم رسيد..... شايد
بيست و هفتم تير ۸۵ - شب
نسيم
وزيدمن
هم دويدممقصد يكي بود
زلف
تو
رقيب كولي وار
شب زلف
ترابا تمام توانش
در نورديد
پريشان كرد و رفت
…
با تاب و تب كه رسيدم
پيچ و تاب
زلف تو بودكه در گوش دل حلقه زد
تا رجحان فرار را بر قرار
وارونه بخوانم
جمعه 8/2/85
غريبي مي كني با من چرا اي يار ديرينم
منم
فـرهاد شيدايت تو هستي جان شيرينمگنه هرگز نكردم من كه گشتم عاشق رويت
مدارا كن تو با خسته مريز اين
خون رنگينمهمه پروانگان را پر بسوزاندي به شمع خود
ز من سـوزانده اي جانا پـرم را و دل و دينم
تو خود رويت نماياندي و دل از هر كسي بردي
بكش
برقع ز روي خـود كه رويت سيرتر بينماگر دانـم كه يك روزي ز كوي ما گذر كردي
به امّيـدي كه بـاز آيي سر اين كـوي بنشينم
بدان بي روي ماهت گشته تاريك اين سراي من
تو باز آي و منور كن كه در هجرت چه غمگينم
نصيحت مي كنندم تا برون آيم از اين دريا
ز پنـد واعظـان داده خـدايم گـوش سنگينم!
تلاطم مي كند درياي عشقش بر چو من مسكين
ببين ً
نـادم ً تو احوالم مگو ديگر كه مسكينم
75/1/19

دار
هميشه قصه مرگ نيست
قصه حلقه و
مرد آويزان !
زري خانم
-
زن بيوه همسايه -هنوز دستانش
بر تار و پود دار مي رقصند
و
گلهاي قالیهر روز قد مي كشند
آري آري اينجا
دار يعني زندگي !
۸۴/۶/۳۱
ابر
منفی
و باد آژیر کشان
یک فاصله بعد
تولد باران.....!

الا اي گل عجب نيكو سرشتي
بگو آيـا تـو
حـوري بهشتيبزن لبخند بر بلبل به صبحي
كزين اخمت تو اين
عاشق بكشتيبه نرمي با همه گوئي و خندي
به ما چون مي رسي جانا
درشتيشكستي دل ولي بايد بـداني
كه اين دنيـا نمي ارزد به خشتي
رفاقت را چرا از سر ببردي
تـو اي زيبا زمـا آسان گذشتي
ز اشك اين ديده ام ماند به دريا
كه امـواجش تواند رانـد كشتي
نصيبم كرده ايزد بي وفــائي
نويسد بهر هر كس سر نـوشتي
۷۴/۱۰/۴
صداي
آواراز
دل من بودداشتم
سنگ ترا به سينه مي زدم ...اي كاش
از دل
سنگتبرايم گفته بودي
تا انتهاي قصه را
زودتر مي نوشتم
۸۴/۹/۲۰

مناجات نامه زيباي خواجه عبدا
… را بخوانيد و لذت ببريد:
الهي !
عبدا
… بر اين بساط پياده مانده استرخ
بر هر كه مي آرد اسب بر او مي دواندالهي !
آن ساعت كه در
شاه مات اجل مانده باشداز ديو بند شيطان اورا نگاهدار كه
فرزين طاعت كج ميرود!
خواجه عبدا… انصاري

(تصويري كه منو ويران كرد شايد شما هم اين تصوير را قبلاٌ ديده باشيد شعر بخت سياه تقديم به تمامي قربانيان بي عدالتي ! كاش دنيا به خود مي آمد )
قرن اتم
موشك
فضـا
در يك كلام
قرن تكنولوژي
سفينه ها هر روز
از زمين آدم و حوّا
دورتر ميشوند
و فرزندان آدم
از آدميّت
آه …..!
ترا
اي كودك سياه
تا انتها گريسته ام
تصويرت را
در انتظاري شوم
ـ حوالي مرگ ـ
از پشت پرده اشك
بارها و بارها
به سوك نشسته ام
۸۰/۷/۱۱
گاه رفتن مي رسد
دير يا زود
با كدام كوله بار اين ترانه را
خواهي سرود
ترانه رفتن را
كوله بارت تهي مباد
از شوق ،
از ياد دوست
…قمقمه دل را
داشت يادم ميرفت
سيرابش كن
از عشق
آنگاه
بيابان هم
پيمودني ست
…***
پنج شنبه 17/شهريور /84

1
به ياد
سالهاي شصت و چند
…پشت بام
قـرقـره
و دستاني كوچك
نخي
فرو رفته در آسمان
سـاز بـاد
و رقص
بادبادك2
نـخ
پاره مي شود
و
بادبادكدر آسمان
گــم
از ابر مي پرسد :
سر نخ كجاست؟
ابر مي خندد
و به پائين نگاه مي كند
سلام ، لازم مي دونم قبل از هر چيز سال نو رو پيشاپيش به خوانندگان احتمالي اين وبلاگ تبريك بگم و كمي راجع به خودم و وبلاگم حرف بزنم.
راستش من خيلي از نويسندگي و شاعري سر رشته اي ندارم فقط گهگاهي پا تو كفش نويسنده ها ميكنم اين قشر از آدما هم اونقدر بزرگوارند كه حتماً اين گناه منو ميتونند ببخشند.
گاهي كه حرفي هست و گوشي نيست به سينه تكه كاغذي پناه ميبرم و درد و دل ميكنم. همين !
راجع به اينكه چرا اسم وبلاگ
بادبانك شد دليل با مزه اي دارد يادمه يكي از آشناها ميخواست بگه بادكنك اشتباهي ميگفت بادبانك كه نه بادبادك بود و نه بادكنك ! ولي در عين حال هر دو به ذهن تداعي ميشدند!!از كودكي علاقه خاصي به بادبادك دارم دوراني كه به دهه شصت شمسي بر ميگرده . بادبادك يه جورائي ترجمان آرزوي پرواز آدميست كه در دل آسمان اوج ميگيرد و از اين بلند پروازي به خود ميبالد ، شايد رقص اين كودك بازيگوش (بادبادك) در همين رابطه قابل تفسير باشه.
ان شا الله به مرور نوشته هامو كه سخت بشه اسم شعر روشون گذاشت در معرض ديدگان شما قرار بدم و البته از نقطه نظرات شما خوبان استفاده كنم.
فعلا بدرود!